![]() |
![]() |
|
| من انسان دوستم |
|
در زمانهای بسیار دور وقتی پای بشربه زمین نرسیده بود.تمام صفت های خوب و بد انسانی به دور هم جمع شده بودند .خسته تر و کسل تر از همیشه!! ناگهان در میان آنها ذکاوت ایستاد و گفت.بیاید یک بازی کنیم .مثلا قایم باشک /همه از این پیشنهاد خوشخال شدند و قرار شد که دیوانگی چشم بگذارد و از آنجایی که هیچ کدام نمیخواستند تا دیوانگی پیدایشان کند.همگی رفتند تا جایی پنهان شوند. دیوانگی جلوی درختی رفت وچشم گذاشت و شروع به شمارش کرد .یک / دو/سه ... همه رفتند و پنهان شدند.لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد -خیانت داخل انبوهی از زبالها پنهان شد.اصالت به پشت ابرها رفت.هوس به مرکز زمین رفت.دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشود .اما به زیر دریا رفت.طمع در داخل یک کیسه خالی پنهان شدو دیوانگی مشغول به شمردن بود.80/81 و همه پنهان شده بودن به جز عشق که همواره مردد بود که کجا پنهان شود.چون جای مناسب خود را پیدا نمیکرد !! جای تعجب هم نداشت.چون همگان میدانند که پنهان کردن عشق کاری است بس دشوار. در همین حال دیوانگی نیز به پایان شمارشش نزدیک میشد .95/96و... و هنگامی که به 100 رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد که دارم می آیم .اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود که درست بر سر راه او نشسته بود و از زور تنبلی حال تکان خوردن نداشت. سپس لطافت را یافت.دروغ را ته دریاچه و هوس را در مرکز زمین یافت.همه را یکی یکی یافت به جز عشق دیوانگی از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد مبادا او را پیدا نکنی !! در این بین خیانت به او ندا داد.تو فقط باید او را پیدا کنی. من جای او را به تو نشان میدهم !! او در پشت بوته گل سرخ پنهان است. ناگهان دیوانگی با هیجان زیاد شاخه ای تیز را از درخت جدا کرد وبا فریاد زیاد آن را در بوته رز سرخ فرو کرد که ناگهان با ناله ی عشق متوقف شد. عشق از میان بوته های گل سرخ بیرون آمد در حالی که با دستانش چشمان خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون می ریخت.شاخه ها در چشمان عشق فرو رفته بودند و او دیگر قادر به دیدن هیچ چیز نبود. آری عشق کور شده بود .دیوانگی این بار فریاد بلند تری سر داد .خداوندا من با او چه کردم .حالا چگونه میتوانم آن را جبران نمایم ؟ عشق پاسخ داد تو دیگر نمیتوانی مرا درمان نمایی. اما اگر میخواهی کاری برایم انجام دهی راهنمای من در راه باش . و اینگونه است که میگویند عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:31 توسط علی( نازی) |
|
|
تهران ساعت 25 = 1 بامداد
مزاحمت خیابونی/خشونت علیه زنان
منتظر آمدن پدرش بود.به ساعتش نگاه کرد و آرام آرام به سمت خیابان اصلی راهی شد.هوا تاریک بود و باران تندی می بارید.ماشینها به سرعت رد میشدند و او به ماشینها خیره میشد تا شاید پدرش را ببیند. به طرف صدای بوق قصدی به خیابان اینکه پدر است با خوشحالی برگشت " مرد میانسالی بود که با لبخندی از روی هوس /متلکی گفت و ... دختر با عصبانیت و نفرت به مرد چشم غره ای رفت و به سمت کوچه فرعی رفت. وقتی داشت به طرف باشگاه می رفت شانه های سنگینی به او برخورد و تمام تنش را لرزاند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:20 توسط علی( نازی) |
|
|
چگونه از ترشيدگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 11:7 توسط علی( نازی) |
|
|
با سلام به همه بازم من اومدم
از این به بعد مطالب اضافه میشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 19:21 توسط علی( نازی) |
|
|
سلام
اول از همه از دوستایی که به وبلاگمون سر میزنن تشکر کنم بچه ها من دیگه این وبلاگو آپ نمیکنم من یه وبلاگ دیگه درس کردم که آدرسشو مینویسم حتما بیاین سر بزنین در ضمن این وبلاگم حدف نمیکنم همین طوری میمونه اینم آدرس وبلاگه جدیدمه http://bache-ghertiii.blogfa.com منتظرتون هستم بابای |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:53 توسط غزال |
|
|
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه گضنفر را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند .وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد اولیش 4روز طول کشید و دومیش 3 روز.ولی این هفته دومییش بیشتر از اولیش طول کشید!! .گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم .پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه .ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت .ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشترنداره .اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي .اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي .راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد! .همين ديگه .. خبر جديدي نيست .قربانت .. مادرت. راستي: گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:40 توسط غزال |
|
|
سر جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت!! مادر داماد:ببخشین کبریت دارین؟؟ خانواده عروس:کبریت!کبریت برای چی؟؟ مادر داماد:والا پسرم میخواست سیگار بکشه. خانواده عروس:پس داماد سیگاریه!!؟ مادر داماد:سیگاری که نه...والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار میچسبه. خانواده عروس:پس الکلی هم هست؟؟! مادر داماد:الکلی که نه...والا قمار بازی کرد باخت ! ما مشروب دادیم بهش یادش بره. خانواده عروس:پس قمارم بازی میکنه؟؟!!! مادر داماد:آره دوستاش تو زندان یادش دادن.. خانواده عروس:پس زندانم بوده...! مادر داماد:زندان که نه...والا معتاد بود گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن.. خانواده عروس:معتادم بوده؟؟؟!!! مادر داماد:آره معتاد بود بعد زنش لوش داد... عروس:زنش؟!!!!!!!!!!! نکته اخلاقی:قبل از خواستگاری رفتن کبریت همراه داشته باشین.(از ما گفتن بود از شما هم...)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:49 توسط غزال |
|
|
شش سال اوّل زندگی:
• گريه نکن ۲- دوره ي دبستان: • موقع رفتن به مدرسه دير نکن ۳- دوره ي راهنمايی: • ترقّه بازی نکن - دوره ي دبيرستان: • با کامپيوتر بازی نکن ۵- دوره ي دانشگاه: • رشتهای رو که دوست داری انتخاب نکن ۶- دوره ي سربازی: • موهات رو بلند نکن ۷- دوره ي شوهر بودن: • با زنت شوخی نکن ۸- دوره ي پدر بودن: • بچّه رو تنبيه نکن ۹- دوره ي پيری: • برای بچّههات مزاحمت ايجاد نکن ۱۰- دوره ي پس از مرگ ! • حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت میخواد بکن... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 18:31 توسط غزال |
|
|
سلام
بچه ها علی یه کم کسالت داره یعنی یه عمل داره که باید انجام شه ازتون میخوام براش دعا کنین مرسی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:31 توسط غزال |
|
|
1.اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر سعید نام بودن دوست پسرتونه...پیدا کنید پرتغال فروش را!!!) بگین سلام حمید جون .بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدید بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟میتونید این سیرو تا هفده بار ادامه بدید ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره .اینجانب هیچ مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم. 2.بهش زنگ بزنید و بگید کسی خونه نیست و دعوتش کنید خونتون بعد با دوستاتون برید سینما و فیلم دختری با کفشهای کتانی یا عروس فراری رو ببینید. 3.تا یه شوخی کوچیک باتون کرد سریعا جبهه بگیرید و باهاش دعوا کنید...با کلماتی از قبیل:مگه خودت خواهر مادر نداری؟؟؟ یا یه همچین چیزایی...ولی دو یا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید. 4.آرایش شدید بزنید از این شلوارای خیلی برمودا و از این مانتو که نه پیرهن های آستین کوتاه بپوشید و هی جلوش راه برید وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید سرش داد بزنید و بشینید زجر کشیدنشو تماشا کنین... 5.عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه ی عمه ی خاله ی پدر بزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتین رو بهش نشون بدین ولی اجازه ندین حتی یه عکس هم باهاتون بگیره. 6.موقع تولدش جلوی دوستاش فقط یه شاخه گل بهش هدیه بدید و حالشو حسابی بگیرین...وبشینین قیافشو تماشا کنین و لذت ببرین. 7.همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنید به عطسه کردن و از بو ادکلن چن صد هزار تومنیش که با زجر کش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرین و بهش بگین که به این بو حساسید. 8.وقتی داره باهاتون حرف میزنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید و بدبختو تو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بزارید... به همه ی دختر خانوما توصیه میکنم حتما این روش ها رو امتحان کنن خداییش اصل حاله!!!فقط برای بار دوم میگم من هیچ مسئولیتی در این زمینه ندارم.!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 10:30 توسط غزال |
|
|
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است
در حالي كه:
![]() 1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط
براي استراحت است
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني
است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق
براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است
كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه
1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
پس 126 در روز باقي ميماند.
5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن
غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل
افكار به صورت تلفني لازم است.
چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست
كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است
.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي
هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 19:25 توسط غزال |
|
|
وزارت ارشاد اعلام کرد شعر اتل متل توتوله به دلايل زير غير مجاز است : استفاده از زن کردي . ترويج بي حجابي. استفاده از کلمات رکيک .
شعر اصلاح شده: اتل متل زباله گاو قلي باحاله هم شير داره هم آستين شيرشو بردن فلسطين بگير يک زن راستين اسمشو بگذار حکيمه که چادرش ضخيمه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:10 توسط غزال |
|
|
يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد "..........يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره .......... يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش........ يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته ...... يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه ........ يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده ......... يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا ...... يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند ...... يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد ... يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد .... يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند ...... يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند ............ يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود ........... يک پسر خوب روزي 10 بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه را نميکند (مخصوصا همسایه ای که دختر داره)....... يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري) ....... يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند .............. يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد ......... يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند .... يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و ......... يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد ........... ... يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد ...... يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند....... يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد ................. يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند ........ يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد ............. يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد ............ يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند ..... يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد 1)وزارت ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد.......... يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد ......... يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند ........... يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد ...... يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند ......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:3 توسط غزال |
|
|
در ادامه مطلب چند تا سوال هست که باید اونا رو سریع جواب بدی حق فکر کردن هم نداری
حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. آماده ای؟ برو پایین تر..... سوأل اول : فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟ پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود. سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی. برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. سوأل دوم: اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟ جواب: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ سوأل سوم: ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟ به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید. بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:52 توسط غزال |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:17 توسط غزال |
|
|
در کتاب ابن ابی قنبل در باب قنبلاتو ثانویه آمده است:
اگر وبلاگی را بخوانی و نظر ندهی گناهی کبیره مرتکب شده ای و غسل وبلاگ بر تو واجب میشود.... بابا چرا نظر نمیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:38 توسط غزال |
|
|
یه روز وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه.وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید :"چرا گریه میکنی"؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده.فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت."آیا این تبر توست؟"هیزم شکن جواب داد"نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره هیزم شکن جواب داد"نه" فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید "آیا این تبر توست"؟ جواب داد "آره".فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هرسه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه میرفت زنش افتاد توی آب.هیزم شکن داشت گریه میکرد که فرشته دوباره اومد و پرسید "چرا گریه میکنی"؟ "اوه فرشته زنم افتاده توی آب" فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید"زنت اینه"؟ هیزم شکن فریاد زد"آره" فرشته عصبانی شد و گفت:"تو تقلب کردی این نامردیه" هیزم شکن جواب داد"اوه فرشته ی من منو ببخش.سوءتفاهم شده.میدوونی اگه به جنیفر لوپز "نه"میگفتم تو میرفتی با کاترین زتا جونزمیومدی و باز هم اگه به کاترین زتا جونز"نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم میومدی ومن هم میگفتم "آره".اونوقت تو هرسه تا زن رو به من میدادی.اما فرشته من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم و به همین دلیل بود که که این بار گفتم "آره" نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه ومنطقیه!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:7 توسط غزال |
|
|
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند! بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير! در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم! بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!! فرستنده:...حالا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:39 توسط غزال |
|
|
يه سري سوتي رفقيق ها رو براتون ميزارم
باران : گوش شيطون کور ميخوام يه 206 بخرم = چشم شيطون وحيد : من يه _چکبر_ دارم توپه = کبچر سميرا : من _بقشاب_ ندارم = بشقاب پيام ترکه : يهودي همون مسيحي هست ابوالفضل : _گورجه_ با کباب خيلي حال ميده = گوجه حميد سولي : از ترمينال خاوران ماشين داره باسه قبرس افشين : کي م |